کـــــــــــلــوخ
وقتی که میخندی کانه آسمان بی ستاره می شود.
به ابرهای گیر کرده در نواحی شمالی موهایت بگو ببارند!
من طاقت خشکسالی ندارم!
معده درد گرفتم بس که سرم چرخید سمت جگرکی های میان راه!
نام تو نان من است!
تنها ، باش!
گوربابای تمام جگر فروشی های عالم!
وقتی تنور گونه هایت برای من همیشه سرخ است.
کلوخ نوشت: خاک بسرم! معشوقه پیدا کردم و بی خبرم!
کلوخیه: پرنده ی خیال چه خوش بال می زند تا............
بوباک نوشت: مدیونی اگه فک کنی واسه تو نوشتم!والا!
میان این دیوارهای کوتاه و بلند
میان دود و صدا و تصویر،
نقش های برجسته ی تن،
نگاه های بیرون زده از چشم ها!
آنان کجایند؟
منزل ندارد صبح کنار زمان مبهم و خواب آلوده ی غروب
آنان کنار نور خانه خریده اند انگار!
و هروقت حیاط خانه شان بارانی ببارد،
طاقی از رنگین کمان خواهند داشت
و خنده هایشان هم بازی رنگین کمان است.
وبه تماشای نور می نشینند ، آن گاه که باران ببارد.
وعده ی نور حق است و هر لحظه حیاطشان خیس...
قسم به نور!
قسم به باران !
قسم به آنان که کنار نور خانه خریده اند!
طلوع در راه است......
وقتی که می خندید ، "زن" آفریده شد....
کلوخ نوشت: امیرالمونین در وصف حضرت زهرا فرمود:
او بهترین کمک در راه رسیدن به خدابود.(نقل به مضمون)
بوباک نوشت: در ادامه بیانات دیشب باید عرض کنم که.....
بعد که می دیدیم زنگ دینی و قرآن ابروهاشو بالا می اندازه و از کلاس می ره بیرون و تو حیاط بازی
می کنه ، فهمیدیدم یعنی چی!
با یکی از دوستای هم سرویسیم تصمیم گرفتیم مسلمونش کنیم!!
درسش ضعیف بود ،درس یادش می دادیم، بچه ها بخاطر چاقیش باهاش بازی نمی کردن
ما دورش و می گرفتیم تنها نمونه. خوراکی هامون رو روهم می ذاشتیم بهش می دادیم.
کلی حرفهای پخش و پلا که از این ور و اونور شنیده بودیم درباره ی اسلام و امام حسین براش می گفتیم.
آخر یه بار حوصله مون سر رفت و صاف بهش گفتیم :تو چرا نمی خای مسلمون بشی؟؟
یکم فک کرد و گفت: آخه من پدر مادرم مسلمون بودن بعد من و سر راه گذاشتن! اون موقع
که انقلاب بوده من و دم در خونه ی مامان بابای الانم می ذارن و فرارا می کنن.
من و دوستم تا چند ساعتی مدام به این فکر می کردیم که بیچاره ژاکلین! چقدر سختی کشیده!
من که براش گریه هم کردم! انقد ناراحت بودم که کاملن حال و روزم عوض شده بود! شب
خاهرم متوجه تغییرات من شد و سر بحث و باز کرد که،خب از مدرسه چه خبر؟
منم تندی گفتم : ژاکلین بودآ که مسیحی بود! خب؟
گفت: خب؟
بچه سر راهیه! زمان انقلاب مامان باباش می ذارنش دم در خونه ی مامان بابای الانش!
خاهرم یه لبخندی زد و گفت : تو چه سالی بدنیا اومدی؟
گفتم :65.
گفت :ژاکلین چه سالی؟
گفتم: یه سال از من بزرگتره .
گفت: انقلاب کی بوده ؟
گفتم :22 بهمن!
گفت : 22 بهمن چه سالی؟
گفتم :57.
گفت : خب ژاکلین اصن اون سالها بدنیا نیومده بوده!!!
کلی جا خوردم! حیرت کردم! بعد نقشه ی خودم و دوستم و براش تعریف کردم.خیلی
خنده اش گرفت و گفت: اینکه بهش کمک کردید ایرادی نداره . اما اون توی یه خانواده
مسیحی بدنیا اومده!
نمی تونه به این زودی ها مسلمون بشه!
سرکار رفتن خیلی بده!! چیزی که اون موقع نفهمیدم و الان ....
کلوخ نوشت: می ترسم از خرابی ایمان که می برد...
کلوخیه: جهنم آدمهای جهنمی! آرزوی بهشت رو عشق است.
چشمهای منتظرش بیافتد حس تعلق را در من بیشتر و بیشتر زنده می کند!
تعلق به خیلی چیزها که هرچه تلاش می کنم از آنها جدا نمی شوم وبیشتر از همه خودم.
کلوخ نوشت: حوصله نداشت! ننوشت.
کلوخیه: درد می کشم! کمی بیشتر از قبل.
آن آقای نماینده یا خانم نماینده باید هر لحظه دل کندن از آن میز لعنتی و ماشین و
حقوق چند میلیونی و محافظ و احترام و چاپلوسی و پز و افه و کلاس و اینها را داشته باشد.
وگرنه خودش هم نداند ، ما که می دانیم به درد لای جرز دیوار هم نمی خورد .
کلوخ نوشت: روح شهید دیالمه و بهشتی و آنها که رفتند تا انقلاب بماند شاد! شاد ِشاد
کلوخیه: دست و دلم می لرزد وقتی شک می کنم به کسی که نمی دانم دل کندن و پای رفتن دارد!
و دنیای عادی مان را بهم می ریزند!
معلمم برایم اینطور بود.
کلوخ نوشت:عزیز بود،مهربان و صبور. حرفهایش همیشه عسل.دلم برای بودنش تنگ است. کلوخیه: نثار ارواح مطهر معلمانی که بین ما نیستند فاتحه ای ...
| Design By : Pars Skin |

